خبر شهادت مالک را به معاویه می دهند و وی می خندد و می خواند الم تر کیف .....
خبر به کوفه می رسد. امام خیلی ناراحت است. مردم کوفه عزا دار می شوند. تشییع جنازه می کنند .
اشعث : واقعا اشتر مرد ؟
مرد دیگر : وقتی اشتر مرد فهمیدم که مرگ حقیقت دارد .
در شام معاویه جشن گرفته است. مروان از اینکه در این مدت حجاز و مکه به دستش نیافتاده ناراحت است
معاویه : عمرو عاص به قیمت مرگ اشتر مصر را به دست آورد. تو به جای حسادت برای فتح مکه و حجاز و عراق به علی بیاندیش
مروان : علی به اندازه کافی ضعیف شده است. با تلنگری می شکند. لشگری کوچک برای فتح مکه برای من کافی است
معاویه : مکه را با مصر مقایسه نکن. علی مولود کعبه است. برای حجاز باید دست به دامن اجنه شوی .
@cinemaiihachael
دردربار معاویه هستیم و یزید مشق جنگ می کند و با یکی از درباریان می جنگد و مثلا شکستش می دهد. معاویه به یاد فتح شام می افتد و فرزندش را احسنت می کند.
وقتی یزید با مروان می جنگد مروان او را می زند : یزید باید بداند هر شمشیری شمشیر مشق نیست
شکست یزید معاویه را عصبانی می کند و مروان را طغیانگر قلمداد می کند و همه را بیرون می کند
معاویه : به عرب و عراق حمله کنید و همه جا را به آتش بکشید و جایی برای خود باز کنید. عرضه دارید بکنید و اگر ندارید در برابر سگ ها بیغوله کنید چون من صدقه اضافه به کسی نمی دهم .
@cinemaiihachael
محمد بن ابی بکر در مصر بود. عمرو عاص در راه مصر سپاهی را می برد. محمد از کوفه سپاه می خواست که کوفیان دست رد می زنند. امام به همین دلیل مالک را به مصر فرستاده بود که در برابر سپاه عمرو عاص بایستد. محمد از این کار امام ناراحت می شود چون خیال می کند که امام او را نالایق می داند. بعد از فوت مالک امام نامه ای به محمد می فرستد با این مضمون که مالک را فرستادم چون بر دشمن سخت گیر است و او می توانست جلوی عمرو عاص بایستد .
پس از فوت مالک و نرسیدنش محمد خود دست به کار می شود و سپاهی ضعیف از مصر تشکیل می دهد. در نبرد با عمروعاص به شهادت رسید. جنازه او را در شکم خر مرده ای گذاشته و آتش زدند. امام با شنیدن این خبر بارها و بارها به منبر رفت و بی وفایی مردم کوفه را گلایه کرد .
@cinemaiihachael
امام : اکنون اسیر کسانی ام که وقتی امر می کنم فرمان نمی برند و چون می خوانم پاسخ نمی دهند. ای ناکسان چرا برای یاری رساندن دین خدا قدم بر نمی دارید؟ غیرتتان کجاست ؟ ناله در گلو شکستید و در جا نشستید .
اشعث : مردم کوفه دائما در حال شنیدن تهمت و سرزنش اند. از مردم کوفه چه می خواهید. کوفیان به هر سازی رقصیدند. بس که کشته داده اند خسته شده اند. دشمن انبار شهر را فتح کرده به درک. بعد کوفه را می خواهد بگیرد. به جهنم
این مردم می خواهند چند صباحی را به دور از خون و شمشیر زندگی کنند. چرا دست از سرشان بر نمی دارید ؟
عدی : از پیرزنان کمتر هستید. دشمن در کمین کوفه است و شما پیرمردان چهل رنگ دم از کسالت خراج می زنید .
تجاوز های دائمی شامیان و سرزنش های امام دل کوفیان را کمی لرزاند. به رهبری حسن و حسین (ع) سپاهی تجهیز کردند تا در برابر شام بایستند. معاویه بدور از این قضایا سلطنت خاندان خود را موروثی می کرد و زمینه حکومت یزید را فراهم می کرد. گویی مطمئن بود که بیعت کوفیان با علی هرگز به سر انجام نمی رسد .
@cinemaiihachael
کانال سینما تحلیل و خبر